جیرجیرک
منوی وبلاگ

من ....
متولد اسفند ماه ...در تهران.
خواندن شعر را دوست دارم و دلم می خواهد دنیا را زیبا تر از آنچه هست ببینم.....
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
تیر 1388
اردیبهشت 1387
مرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
محمد مطلق ( نارنج )
حسین گل محمدی ( دل واژه ها )
خط خطی های من (ليلي)
نقره فام (سحر آهنچی)
آيينه ( نسرین )
کنج ذهن (سعیده )
مست مستور (سوده)
دفتر مطالعات و توسعه رسانه ها
مدیا
احمد توکلی
آوا
قلم به دست مزدور (حمید)
سهيلا بيگلرخاني ( نقاب )
ليدا هادي (دومان)
باران
غزل هاي بي تو (سيمين كشاورز )
پاتوق
خيال من
بر باد رفته (ليلي)
تن هاي تنها (ز ه ر ا)
زيم (محمد عكاف)
مسافر (سايه)
تارا
هديه ترقي
سبز خاكستري (فهيمه عباسي)
مرده نگار ( عباس حبيبي )
هين ( آتنا)
امشاسپندان (بهاره)
فريدون مشيري
يادداشت هاي ميثم رشيدي
در مكاني خلوت (همفري بوگارت)
ماه باران (زهرا ابراهيم پور )
باغ سيب (مريم)
قالب بلگفا
طراح قالب

همه چیز
همه حرف هایم را در این جمله خلاصه کردم:
" "
شاید جوابم دهی...
نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 23:47 | لینک ثابت |
هنوز
هنوز چشم های مهربانت
قبل از سلام خورشید
مثل آفتابگردان
به من میخندند
ولی صدایی نیست....
نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ساعت 19:10 | لینک ثابت |
دل های گرفته
صبح بی او
برایم معنی نداشت
اما حالا
هر روز را بی او .. صبح می کنم
و نمی دانم چرا....
نوشته شده توسط مسعود در شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 9:44 | لینک ثابت |
تقدیر ویران!!!
بعضی از دوستان عزیز به حسب موارد گذشته این احتمال رو دادن که این بار هم ما یه سرکی زدیم و دوباره یه گوشه ای قایم می شیم.. البته حق هم دارن و این موضوع رو میشه با نگاهی به سه - چهار پست اخیر متوجه شد...ولی چه کنم که به قول شاعر:
آنچه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج
در این یک ساله اونقدر حوادث غیر قابل پیش بینی برام پیش اومد که فکر کنم توی تمام این سی سال و احتمالاً این بیست و پنج سال و چهار ماه و شش روز آینده عمرم! نظیر نداشته...
از بیکاری و مغازه داری و قرض و قوله بگیرید تا بیمارستان و جراحی و دو ماه غریبانه خونه نشینی و....وباز هم البته کسی از این ماجرا خبردار نشد...
راستی باید یک تشکر ویژه هم از دوستان روزنامه نگار و همکارای قبلی داشته باشم که توی این یک سال و چند ماه حتی یک تلفن هم به این حقیر نزدن(به جز داداش گلم محمد عکاف)
سرتون رو درد نیارم....به طور خلاصه اوضاع من الان حکایت این مثلاً شعره که دیشب گفتم:
چرا اینگونه درهم شد امور ما
چرا بشکست این گردونهء مخروبهء دیبا
چراغ روزی ما کورسویی می زند،
انگار
که دیگر وقت خاموشی است
و باید بهر مرگی سخت حاضر شد
در این دوران که حق هر نفر صد ها و دهها بشکه نفت است
برای ما فقیران و گرفتارانِ دردِ سردِ خاموشی
تو گویی بشکه ای زجر است
نمی دانم خدا تقدیر را چونان بنا کرده
ولی انگار بخت تیره ما را
همان اول...به ویرانی بنا کرده!

نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:6 | لینک ثابت |
و باز هستیم...هرچند
و باز سلام
سلامی پر از غربت و رنج دوری و گرفتاری... نه..نه..نه ..نمی خوام در این روزگار پر انرژی که حق ما هست ولی از گوجه فرنگی تا برنج ۱۰۰برابر شده انرژی منفی بدم ..ولی انگار تمام ذوق و سلیقم تمام شده...
دلم نتونست این یک سال دوری از نگارش رو تحمل کنه و حالا اومدم که دوباره از نو شروع کنم...البته کاملا متمایز و جدید...اگه بتونم...امیدوارم که شما هم مثل همیشه با افکار مثبت و قوی دستام رو بگیرید...
به امید فردا
نمی دانم که فردا را طلوعی هست
یا شامی دگر
آنسوی شب خفته
ولی سر نیزه اجبار بر گردن
مرا مجبور می دارد
قدم در راه بگذارم ...
نوشته شده توسط مسعود در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:20 | لینک ثابت |
سلام
سلام
این قدر خوشحالم که دوباره تونستم بیام که زبونم حسابی بند اومده.... کاشکی حالم رو میفهمیدین....
این چند وقت که نبودم حوادث زیادی برام پیش اومده که کم کم براتون میگم....
راستی دوستایی که هنوز جیرجیرک قدیمی رو فراموش نکردن بهم سلام کنن تا غم غربی این چند وقت که حسابی کلافم کرده رو فراموش کنم....
پس به امید روزهای اینده....
(البته هنوز کامل سر پا نشدم و کمی دیر به دیر آپ میکنم)
نوشته شده توسط مسعود در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 18:4 | لینک ثابت |
تشکر
سلام دوستان عزیز ...
از تمام عزیزانی که تولد ۳۰ سالگی من را تبریک گفتند ممنونم و امیدوارم در جشن سالگرد تولد ۱۲۰ سالگی شما شرکت کنم...
اما به دلیل تغییر ناگهانی شغل و کار و .... احتمالا تا پایان عید جیرجیرک زیاد اینورا نمی یاد....ولی مطمئن باشید که شما رو هم فراموش نمی کنه.....
توی این روزهای تنهایی ..جیرجیرک هر روز چشم انتظاره تا از شما نامه الکترونیکی بگیره....فراموشم نکنید تا روزهای سال جدید
پیشا پیش :: عید
شما مبارک
نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 12:4 | لینک ثابت |
شب های مهتابی
تمام دوستي را در شبي غمگين رها كردم
و دستان ضعيفم را
به گيسوي سبويي آشنا كردم
تو آن شب در كجا بودي
كه صبح تيره فردا
مرا گفتي
چه ها كردم ....
......
خدا داند كه در سر شور تو هرگز نمي ميرد
ولي آهسته آهسته
ميان خستگي هاي ملال انگيز هر روزه
كمي كمرنگ ميگردد
.....
نمي دانم كه يادت هست؟
تمام دوستي و دلخوشي ها را
به زير نور خورشید شبانگاهی
تقديم تو كردم
تا فقط
يك جرعه از لبخند زيبايت
به من بخشي
....
كجا رفتند آن شب هاي مهتابي؟
نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 15:30 | لینک ثابت |
اعترافات 4
سلام
با اين كه اصلا نمي خواستم اعتراف ديگه اي بكنم ولي به خاطر قولي كه به يكي از دوستان دادم اعتراف 4 رو هم مي نويسم….راستي با تشكر ازنقاب عزيز كه خواسته نا اميد انه بنويسم شايد به زودي اين دعوت رو هم اجابت كنم …اما في الحال:
1- در دوران قديم يه برنامه اي با پسر خاله مشهورم داشتيم به نام " خوشگذروني " …به اين مضمون كه اون مي رفت و از كيف مامانش پول بر ميداشت بعد مي رفتيم لواشك و قره قوروت و تخمه و …مي خريديم و بعد مي رفتيم جايي كه دست كسي به ما نرسه و بعد يه سور و سات مفصل….البته يه روز ظهر قضيه لو رفت و باز حميد بد بخت مورد خشم واقع شد و كله معصومش بر اثر اصابت يك فقره كفش زنانه پاشنه 5 سانتي نوك فلزي حدود 20 تا بخيه خورد…البته در همون لحظات اول حادثه من در جايي امن پناه گرفتم و شاهد شكستن مجدد سر حميد بودم…(من نامرد نبودم…عاقل بودم!)
2- من دانشگاه رو تا ترم 7 با معدل 17-18 ادامه دادم بعد يه روز از سر كلاس بلند شدم ...در رو بهم كوبيدم ..وتا امروز ديگه حتي از جلوي در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه آزاد تهران مركز رد نشدم....يكي از مهمترين دلايل اين كارم هم اين بود كه نه من با كسي تو تمام اين روزها دوست بودم نه هيچكدام از دانشجو ها با من......نمي دونم چرا!!!!!!!!!!!!!!!!
۳- اگه گشنم باشم سر غذاي هر كسي ميرم و باهاش هم غذا ميشم...حمله به سفره ديگران هم يه نوع تفريح برام محسوب ميشه...
۴- در مورد شيطنت هاي من و هادي توي روزنامه هم مي تونيد از حمید سئوال كنيد....البته با تمام اين احوال توي جاهاي عمومي و در بين دوستان كاملا آرام ..مودب ..با پرستيژ...كم حرف...و آداب دان هستم!
۵- راستي من صميمي ترين و بهترين و خوبترين و با اخلاق ترين و مهربونترين دوستم رو از طريق همين وبلاگ پيدا كردم و الان با هم رفت و آمد خانوادگي داريم و از همين جا به خاطر تمام محبت هايي كه به من داره يه آسمون ازش ممنونم وتا آخر دنيا دوستش دارم...![]()
![]()
نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 14:46 | لینک ثابت |
اعترافات 3
سلام
اين آخرين اعترافاتمه چون كم كم داره برام دردسر ساز ميشه ....شايد بعد ها بازم در اين خصوص بنويسم اما....:
1- يه بار كه با پسر عموم سر سه چرخه داداشم دعوام شده بود بچه هاي كوچه رو جمع كردم و رفتيم توي خرابه اي كه پشت خونه عموم بود ...بعد هرچي آشغال اعم از آجر..چوب..سنگ...تيرچه بلوك...زباله ..آهن پاره و خلاصه هر چي كه دم دست بود از لجم ريختيم توي حياط عموم .....چند لحظه بعد كه پسر عموم با مادرش از ماجرا خبر دار شدن و اومدن اونجا يه جنگ اساسي بين دو ديوار در گرفت كه به شكستن سر يكي از بچه ها منجر شد.....اون روز عصر علاوه بر كتك و تحريم هاي زياد حدود 7 تا فرغون آشغال از حياط خونه عموم جمع كردم و ريختم توي خرابه...
2- يادش به خير ...يه بار سر پسر خاله مذكورم رو (البته با توافق و پيشنهاد خودش) مثل فيلم ها كردم زير آب حوض و نگه داشتم....عين فيلم ها بال بال ميزد...بيچاره اگه مامانش نرسيده بود تا آخر فيلم پيش رفته بوديم!
3- روزي كه بابام سال 61 از مكه بعد از يك ماه برگشت از ذوقم كه برامون موز آورده بود از بالا پشت بام خودمو انداختم روي ماشين و....( خدايي فقط به عشق موز!!!!)
4- بيشتر كتب و وسائل و عتيقه جات و لوازمي كه دارم از فاميل دزديدم!!!!!( خدايي بعدش گفتم رضايت گرفتم)..اما خيالتون راحت الان اين خصوصيت خيلي كم رنگ شده (ولي هنوز نمرده)!
نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ساعت 16:15 | لینک ثابت |
اعترافات 2
سلام
بنا به تقاضا و استقبال شما دوستان عزيز مصوب فرموديم گوشه اي ديگر از اعترافات خود را عيان كنيم...پس بخوانيد و بعد هم فراموش كنيد:::
1- اول در باره جيرجيرك....سال سوم دبستان سر كلاس خانم خلج زاده كه بهترين معلمم تا امروز بوده چون هميشه شاگرد اول بودم و پدرم هم مدير انجمن اوليا و مربيان حسابي مي تازوندم و دائم با ميز هاي اطراف وراجي مي كردم و صداي جير جيرم بلند بود اين بود كه خانم خلج زاده اسم من رو گذاشت "جيرجيرك "...حتي توي دفتر كلاس هم موقع حضور و غياب من فقط جيرجيرك بودم.
2- يه بار كه با پسر خالم دعوام شده بود به كلك خريدن بستني بردمش انتهاي يه كوچه بن بست و بعد ناغافل با آجر زدم توي كلش!!! ...هرچند كتك مفصلي از بابام خوردم ولي اون قدر صداي ترق شكستن سر پسر خالم برام جالب بود كه اصلا كتك ها اثري نداشت...هنوز هم حميد از اين بابت از من حساب ميبره.!!
3- به شوخي با آب حسابي حساسم و بد بلايي به سر كسي كه اين نوع شوخي رو باهام بكنه مي آرم....مثلا : يه بارم دايي ام به من با شيلنگ آب پاشيد و من هم گذاشتم فرداش كه از طرف خانواده نامزدش اومده بودن جلوي در حياط براي تحقيق و با داييم صحبت مي كردن رفتم بالاي پشت بام و از اونجا يه سطل بزرگ آب ريختم رو سرش.....كاشكي مي شد قيافه خيس داييم و چشمهاي وق زده عموي زن داييم رو ميديدين ......
۴- زمان جنگ تا آژير دلنواز حمله هوايي رو ميزدن با پسر خالم مي رفتيم روي پشت بام و موشك ها رو رد يابي ميكرديم و با صداي هر انفجار كلي براي راننده هواپيما دست ميزديم....
خوب فعلا كافيه .....اگه براتون جالب بود كه كامنت بذارين تا ادامه بدم اگه هم خوشتون نيومد لطفا ناسزا ها تون رو ايميل كنيد ...من خودم وب رو تعطيل مي كنم.....
نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 12:13 | لینک ثابت |
اعتراف
سلام
هرچند از شب یلدا خیلی گذشته ولی چون به علت مسافرت تازه جیرجیرک رو معاینه کردم ...خوب تازه هم به بازی شب یلدا دعوت شدم....هرچند تقریبا نمی دونم قواعدش چیه ..... اما گویا باید اعتراف کنم ...خوب پس میگم:
۱ - تا تقریبا ۴-۵ سال پیش اون قدر خجالتی و درون گرا و بچه مثبت بودم که یه بار وقتی با یکی از همکارای خانم روزنامه احوال پرسی کردم یکی دیگه از خانوما به همکار مزبور گفته بود:" چه طور با این جونور سلام و علیک میکنی؟؟؟"
۲ - بالا رفتن از هر جایی اعم از بالا پشت بام یا درخت یا کوه یا تیر چراغ برق یا هر جای بلند دیگه ای جزو یکی از بهترین سرگرمی هامه...به طوری که تا وقتی درخت توت خونه مادر بزرگم قطع نشده بود همیشه روی بلند ترین و نازک ترین شاخش بودم!
۳- به قول خودم " کنجکاوی " و به قول مادرم " فضولی " جزو خصائص درونی ام است...مثلا خواهرم هر جای خونه که کاکائو قایم کنه باز از دست من در امان نیست و دخلش اومده ....ضمنا تمام سوراخ سمبه های خونه تمام فامیل رو هم گشتم..
۴ - بر خلاف قیافم خیلی زود دل میبندم و زود اشکم راه می افته ...گاهی خوندن شعر های حافظ و مشیری حسابی چشام رو سرخ می کنه و برای تمام بچه های دنیا از افغانستان تا بوسنی و آمریکا گریه کردم..... مادر بزرگم میگه : " تو اشکت یه سره دم مشکته!"
۵ - عاشق این هستم که توی جمع خانم های فامیل بشینم و غیبت های اونا رو گوش کنم....و توی حرفهاشون داخل بشم...البته تمام فامیل از این خصوصیت من اطلاع دارند و مثلا گپ های من و خاله هام گاهی تا اذان صبح طول می کشه
بسته؟؟؟؟؟؟ .... راضی نشین بیشتر از این آبروم بره ....نمی دونم چرا ولی این اعترافات با کمال صداقت نگارش شده و اگه درخواست کننده زیاد شد قسمت دوم اون هم که جذاب تره براتون منتشر می کنم تا بدونید چرا من از کلاس سوم دبستان به اسم " جیرجیرک " معروف شدم![]()
نوشته شده توسط مسعود در شنبه شانزدهم دی 1385 ساعت 11:32 | لینک ثابت |
من خوشبختم
چقدر خوبه که آدم اونقدر دوستای خوب داشته باشه که هیچوقت احساس تنهایی نکنه...یا اگه یه موقع دلش گرفت بدونه که دستایی هستن که برای نوازش مو هاش روی سرش کشیده بشن..
چقدر زندگی قشنگ میشه اگه بدونیم هیچ وقت تنها نمی شیم...حتی اگه یه بارم دوستامونو ندیده باشیم
از همه دوستای نازنین و مهربون و صمیمی و خوش قلب و دوست داشتنی خودم ممنونم![]()
![]()
نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 10:23 | لینک ثابت |
چه زود...
چه زود فراموش می کنیم همدیگر را...
چه ناباورانه می شکنیم عهد هایمان را....
مگر در روزگار سلامت
برادری ها می میرند؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 12:57 | لینک ثابت |
حكايت پر درد «على جعفر» در روز جهانى معلولان
بعضى قصه ها است كه انسان نمى تواند آن ها را باور كند، بعضى دردها است كه تا با چشم خودت نبينى و با تمام وجود لمسشان نكنى، برايت قابل درك نمى شود.
داستان زندگى على جعفر از همين داستان هاست!
جوانى كه از سال هاى كودكى به عضويت بسيج درآمده بيش از ۷ ماه در جبهه حضور يافت و تا سال ۷۴ در يكى از نهادهاى نظامى به صورت رسمى فعاليت كرد و وقتى در سال ۷۶ بر اثر سانحه تصادف يكى از پاهايش را از دست داد و از ناحيه زانو، ساق پا و دست چپ نيز دچار مصدوميت شديد شد، خانه نشينى و بدبختى به سراغش آمد.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 14:36 | لینک ثابت |
تا آینده نزدیک
سلام
به دليل بروز مشكلات پي در پي كاري و اين كه سرم حسابي شلوغه چند صباحي حضورم در وبلاگ (ناچارا) كم رنگ شده و مي شه...از اين بابت معذرت مي خوام و البته اميد وارم تا برگشتم مرا فراموش نكنيد و با انواع وسائل ارتباط جمعي از احوال من جويا شويد.....
هر كدام از دوستان عزيز هم كه شماره همراهم روجهت احوالپرسي ندارند مي توانند با ارسال ايميل شماره جيرجيرك رو بگيرند.....تنهام نذارین...

هر لحظه منتظرتان هستم.....
نوشته شده توسط مسعود در شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 15:51 | لینک ثابت |
ساكنان ارغوان
با اين حال بارها در زندگى نااميد شده ايم و با وجود داشتن بدنى سالم كه قدرت تلاش و فعاليت دارد، باز زانوى غم به بغل گرفته و مأيوسانه به آينده چشم دوخته ايم.
اما در جنوبى ترين نقطه پايتخت، درست در كنار بزرگترين گورستان شهر كه بوى فراق و نابودى از آن به مشام ذهن مى رسد، خانه اى است كه تجلى گاه هزاران اميد و آرزوست. جايى كه ده ها معلول، با اين كه مثل من و شما روى پاهاى خويش راه نمى روند و يا نمى توانند با دست هاى خود، پررنگى طاووس ها را نقاشى كنند، سوار بر ويلچرهاى اميد جاده زندگى را با شتاب مى پيمايند و هراسى از ناتوانى خود ندارند.
آسايشگاه معلولين كهريزك ، نه محل نگهدارى عده اى معلول، بلكه جايگاه رستن انسان هايى است كه اگرچه با حكمتى كه ما از آن بى خبريم، فعاليت بخشى از اعضاى بدن خود را از دست داده اند، اما با دل هايى پر از اميد و بازوانى پر از تلاش، هر چند روى چرخ، اما بر روى زانوان خويش راه مى روند و حتى گوى سبقت را از من و مايى كه در ظاهر از آن ها سالم تر هستيم مى ربايند.
اين جا زياد از شهر دور نيست، از همان جايى كه مردمانش با سرعت مى روند و مى دوند و به خيال خود از آن هايى كه در سر بالايى هاى تند، با فشار دست چرخ ويلچرشان را به جلو مى رانند، جلو مى زنند.
كهريزك، فقط چند دقيقه يا حداكثر يكى دو ساعت از خانه ساكنان پايتخت فاصله دارد اما عمق احساسى كه در آن يافت مى شود، سال ها با قلب بسيارى از ما فاصله دارد.
ساختمان ارغوان پذيراى دختران جوانى است كه رنج معلوليت آن ها را از پاى درنياورده و بلكه بر عزم آن ها افزوده است تا ذره ذره و گام به گام پله هاى موفقيت و ترقى را در رشته هاى گوناگون ورزشى، هنرى، اجتماعى و... بپيمايند.
اين جا بهترين الگوهاى تلاش و صبورى براى جوانان، زندگى را با وجود تمام بى مهرى هايى كه با آن ها داشته است سپرى مى كنند و اجازه نمى دهند تا ذره اى نااميدى به درون وجودشان رخنه كند.
آن ها آموخته اند كه بايد در اين گردونه پرشتاب با توكل بر خدا، دست بر زانوى خود گذاشته و به پيش بروند، اما دل نيز به يارى من و شما سپرده اند. آن ها منتظرند تا دست هاى گرم همشهريان و خانواده هاى ايرانى كه هميشه دل هايى لبريز از عاطفه داشته و دارند را بدون احساس ترحم و دلسوزى از سوى آن ها، بفشارند و سفره دل هاى تنها و خسته اما پر از اميدشان را براى آن ها بگشايند.
زينب و فاطمه و راضيه و ظريفه و الهام و بقيه ساكنان كوچه ارغوان مى خواهند كه بدون توجه به معلوليت شان در اين اجتماع در كنار ما زندگى كنند و از امكاناتى كه براى همه ايجاد شده استفاده ببرند و در اين بين توجه شان به نگاه من و شماست كه با ترحم به معلولان ننگريم، زيرا كه هر چند عضوى از بدن شان مثل ما فعال نيست ولى قلب و روان و ذهن و روح شان تفاوتى با ما ندارد و احساس هر دومان يكى است.
ساكنان اين خانه از ما هيچ نمى خواهند؛ نه ترحم، نه عاطفه اى ساختگى و نه دلسوزى براى يك ناتوان.
آن ها باور دارند كه دنيايى از تحرك و پويايى اند و فقط چشم بر در دوخته اند تا ما ميهمان لحظات تنهايى شان شويم.
آن ها از ما كمك نمى خواهند؛ ترحم نمى خواهند، بلكه مى خواهند آن ها را مثل خواهران و دختران خود بدانيم و به چشم غريبه اى ناآشنا نگاه شان نكنيم.
اگر شما هم هنوز گذرتان به بخش معلولان آسايشگاه كهريزك نيفتاده است، كافى است چند ساعت از روز جمعه همين هفته تان را خالى كنيد و به ديدار دختران تان در كهريزك برويد تا با چشم ها و گوش ها و تمام وجودتان، آن چه را كه گفته ايم ببينيد و بشنويد و باور كنيد.
باور كنيد كه در اوج نااميدى مى توان اميدوار بود و در ظاهرى ناتوان، توانا.
اين جا دنياى ديگرى است. دنيايى كه تا نرويم، احساسش نمى كنيم.
و حالا مى فهمم كه اگر خدا به اقتضاى حكمت خويش نعمتى را از انسان مى گيرد، درهاى بسيار ديگرى از رحمت خويش را بر او مى گشايد كه شايد براى ديگران تا اين اندازه گشوده نباشد و تنها در اين ميان بايد اميد را از كف نداد و پرتلاش به پيش رفت مثل ساكنان ارغوان!
نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 ساعت 9:53 | لینک ثابت |
تمام زندگی
شاید تمام یک زندگی شاد و خوشبخت رو بشه تویه این عکس پیدا کرد...تمام عشق...تمام محبت ...تمام سادگی و تمام پاکی ها را....................................ببینید
نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه هفتم آبان 1385 ساعت 11:30 | لینک ثابت |
سرزمین عبرت
نمى دانم چرا وقتى قرار است گزارشى از بهشت زهرا(س) بگيرى، پاهايت يك راست تو را مى برند سمت غسالخانه!
آنجا كه انبوه جمعيت سياه پوش، هر يك قطره اى اشك در چشم و بغضى فرو نخورده در گلو دارند و با نگاه هاى پريشان به دنبال آخرين ديدار عزيز از دست رفته خود هستند.
زير طاقى بزرگ مشرف به سالن، هر چند قدم جنازه اى در طاق شال پيچيده در مقابل جمعيتى به صف ايستاده قرار دارد و يك نفر هم مقابل نمازگزاران ايستاده و با تابلويى سياه در دست (كه نام ميت بر آن حك شده) راهنمايى مى كند تا كسى به اشتباه براى جنازه اى ديگر نماز نخواند.
صداى همهمه جمعيت و آشفتگى نگاه ها و فرياد جيغ هايى كه گاه گاه از گوشه و كنار سالن بلند مى شود، ناخودآگاه كلافه ات مى كند و آرزو مى كنى زودتر از ميان اين جمع پريشان بيرون بروى.
كمى آن سوتر، درست روبه روى در غسالخانه، جمعيتى كثير ايستاده اند، عده اى آرام گريه مى كنند و با دستمال جلوى صورتشان را گرفته اند و برخى هم بى هيچ خجالتى اجازه مى دهند تا سيل اشك تمام پهناى صورتشان را خيس كند و تو با چشم هايى وق زده آن ها را تماشا كنى.
عده اى هم كه بار غم هجران يار، تاب از كفشان برده است و طاقت ايستادن ندارند با كمك يكى دو نفر ديگر ايستاده اند و گاه طورى خود را از سيطره پاها خلاص مى كنند كه انگار ترسى از زمين خوردن و آسيب ديدن ندارند!
غرق در اين درياى سياه شده ام كه تكه اى سپيدى نه نظر من ِكه لختى سرعت گريه را نيز از سيه پوشان بى تاب مى گيرد.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود در شنبه بیست و نهم مهر 1385 ساعت 13:25 | لینک ثابت |
مرگ رویای کودکی در هیاهوی خیابان
موهايش را از دو سو بافته بود و با كهنه پارچه اى رنگين هر دو سر آن ها را گره زده بود.
چشم هاى وق زده اش كه انگار مى خواست از حدقه بيرون بپرد، سرخ سرخ بود و كف سپيد كم رنگى از گوشه دولبش بيرون جهيده بود.
پيراهن گل گلى و دامن سرخ آبى اش چمنزارهاى اطراف لاهيجان را در ذهن تداعى مى كرد و پوست زمخت دست هاى كوچك اما پينه بسته و سياهش، انسان را به ياد دست هاى كارگران آهنگرى مى انداخت!
جعبه آدامس هاى موزى را همچنان سخت در دستش فشرده بود و گالش هاى خونى و خاكى اش كمى آن سوتر در دو جهت متفاوت روى زمين افتاده بود. خون تازه اى كه از لاى انگشتان پاهاى كوچكش جارى بود، منظره اى چندش آور روى آسفالت سياه خيابان پديد آورده بود كه تمام رانندگان را به توقف و نگاهى خيره وا مى داشت.
با اين كه اطراف دخترك پر از سكه و اسكناس هاى ريز و درشت بود، اما با بى تفاوتى كف خيابان دراز كشيده بود و با چشم هاى وق زده آسمان را مى نگريست.
دخترك هفت سال بيشتر نداشت...
نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 ساعت 11:51 | لینک ثابت |